گام بیست و پنجم
نقد و داوری بر ترانه ، به قلم احسان سلطانی ( قسمت ششم )
سبک
در ادبيات ، سبك روشي است كه شاعر و نويسنده براي بيان موضوع خود بر مي گزيند ،
يعني سبك ، شيوه ي گفتن است.
شاعر و نويسنده به واسطه ي سبك ، در تمام مراحل ، از انتخاب موضوع گرفته تا
نوع كلمات ، لحن و سياق تأليف عناصر گوناگون ، تأثير خود را بر اثر برجا مي نهد.
در ادبيات فارسي توجه به سبك به طور پراكنده نزد شعرا و ادبا از ديرباز سابقه داشته
است و از سبك شاعر يا نويسنده با كلماتِ "طريقه " و " طرز" و " شيوه " ، سخن به ميان
آمده است.
براي نمونه :
خاقاني آن كسان كه طريق تو مي روند
زاغند و زاغ را روش كبك آرزوست
گيرم كه مارچوبه كند تن به شكل مار
كو زهر بهر دشمن و كو مهر بهر دوست؟
از بزرگ ترين ويژگي هايي كه سبك (style) ترانه هاي اردلان سرفراز،
ايرج جنتي عطايي و شهيارقنبري را متفاوت نموده، زبان ترانه هايشان است.
به ويژه تفاوت در واژگان به كار رفته و مهم تر از آن نحو (Syntax) ترانه ها.
در همين راستا، به موقوف المعاني بودن يا نبودن ترانه هاي بزرگان در شماره ي
پيش اشاره شد.
اما بد
نيست در همين راستا، كمي به " سبك " در شعر و ترانه بپردازيم.
گمان مي كنم اين مطالب براي ترانه سرايان جواني كه قصد گزينش سبك براي
ترانه هايشان دارند نيز بسيار مفيد باشد :
براي اين كه شما صاحب سبك شويد كافي است كه بدانيد " سبك " چيست و عناصر
سازنده ي آن چيست؟
اگر بدانيد كه سبك " انحراف از نُرم " است و براي منحرف شدن از نُرم راه هاي
بي نهايتي وجود دارد، در آن صورت حتي نيازي به كامپيوتر هم نداريد.
با برنامه ريزي هاي بسيار ساده مي توانيد انواع " سبك " ها و " زبان " هاي خاص
شعري را بوجود آوريد.
عناصر اصلي شعر عبارتند از زبان ، موسيقي و تصوير، و هر يك از اين عناصر
داراي اجزا و شاخه هاي بي شماري است :
زبان در دو قلمرو صرف و نحو، قابل گسترش است.
هر نوع انحرافي كه شما در حوزه ي زبان ايجاد كنيد عملاً سبك تازه اي را به
وجود آورده ايد.
فرض كنيد نُرم ِ زبان ِ شعر، تا امروز، اين بوده است كه در صد كلمات عربي در
آن هشت درصد باشد و آن هم كلمات عربي خاصي.
اگر اين هشت درصد را به چهل درصد برسانيد سبك شما چشم گير خواهد بود.
يا اگر اين هشت درصدِ موجود در نُرم را به صفر برسانيد باز هم سبك شما
چشم گير خواهد بود.
حتي اگر درصد موجود در نُرم را تغيير ندهيد اما نوع كلمات را عوض كنيد ، آن هم
ايجاد سبك است.
اگر در حوزه ي تركيب سازي نُرم زبان را دگرگون كنيد، باز به " سبك " رسيده ايد.
اگر در حوزه ي نحو زبان و جاي قرار گرفتن اجزاي جمله، نُرم ِ زبان را تغيير دهيد
اين نيز خود عامل ايجاد سبك است.
اين ها ساده ترين و ابتدايي ترين نكته ها در باب زبان است كه هر كودك دبستاني هم
آن را مي داند؛ ولي وقتي كه اين كار با تعمد انجام شود و " بسامد " آن چشم گير باشد،
ايجاد سبك مي كند.
در مورد موسيقي شعر نيز همين نكته قابل ملاحظه است.
متمركز كردن شعر در وزن يا اوزاني خاص، ايجاد سبك مي كند.
با اين همه، قلمرو اصلي سبك را شايد حوزه ي " بيان " و " تصوير" است كه مي سازد.
اگر شما همه چيز را از طريق " مزه " و" خوردني ها " مورد تصوير قرار دهيد:
قرص خورشيد در غروب ، " چغندر پخته " باشد و
ستاره هاي شب " حبه هاي قند " و كهكشان " مشتي شكر" كه در آسمان ريخته اند،
وقتي اين گونه تصويرها به بسامد بالايي برسد، شما صاحب سبك شده ايد
اگر فهميده
باشيد كه " سبك " دو عامل اصلي دارد:
" انحراف از نُرم " و " بسامد "، با برنامه
ريزي به راحتي مي توانيد " صاحب سبك " شويد
و
به " زبان خاص" خودتان دست پيدا كنيد
و در آن صورت از صد فرسنگي ،
حرف
هايتان، خودش را نشان مي دهد.
مثلاً از طريق
بالا بردن ِ بسامدِ " كلمات خاص" از "مجموعه اي خاص":
فرض
كنيد درمجموعه ي رنگ ها ، شما اگر " نيلي" را تكرار كنيد:
آسمان نيلي، برگ
هاي نيلي، نگاه نيلي، لحظه هاي نيلي، خواب نيلي، بيداري نيلي و ...
و اين
تكرار به حدي برسد كه در سخن شما هميشه چيزهاي نيلي ديده شود
( به خصوص كه هر از گاهي نيلوفر را فراموش نفرماييد! ) تا حدي صاحب سبك شده ايد.
اما
هنوز شاعر شدن ِ شما جاي حرف دارد.
آن را
ديگر جامعه تعيين مي كند ، نه روزنامه و
نقدي كه دوستان شما بنويسند.
حال اگر " نيلي " را كسي قبلا به ثبت
رسانده باشد، شما مي توانيد "يشمي" را انتخاب كنيد.
مگر رنگ
كم است؟
حالا چه
اصراري داريد كه فقط در دايره ي رنگ ها محدود بمانيد؟
مي
توانيد از مجموعه ي سنگ ها استفاده كنيد:
مرمر، خارا، ياقوت، زمرد و ...
مي
توانيد از مجموعه ي بي شمار حيوانات:
اسب ، پلنگ و هزاران جور موجودات
صحرايي و دريايي كمك بگيريد.
مهم اين
است كه بسامدِ يكي از اين ها را بالا ببريد.
اين
نكته است كه " سبك شخصي"
يا " زبان خاص" را به وجود مي آورد.
حتي
بالا بردن بسامد ساختارهاي صرفي كلمات هم مي تواند براي شما سبك
ايجاد كند؛
مثلاً
بسامد " مصدر" يا " اسم مصدر" يا " وابسته هاي عددي " يا "واژگان پارسي سره"
يا "واژگان كهنه ي گرفته شده از متون قديم : باستان
گرايي و آركاييسم " يا " كلمات عربي
يا
فرنگي غيرمستعمل در فارسي" .
شهيار قنبري،
ايرج جنتي عطايي و اردلان سرفراز نيز واژه هايي دارند
كه در
ترانه
هايشان بيش از ساير واژه ها ديده مي شود.
"دريا " و " دنيا " در بيش تر ترانه هاي اردلان سرفراز،
"خواب" در بيش تر ترانه هاي شهيار قنبري و
"شب " در بيش تر ترانه هاي ايرج جنتي عطايي
ديده مي شود.
اما
جالب اين جاست كه اين واژگان در به وجود آمدن سبك اين 3 ترانه سرا نقش
چشم
گيري نداشته اند.
نوع
تصويرها و مهم تر از آن، " نحو"، بيش ترين تأثير را در پيدايش سبك هاي
متفاوت
اين سه ترانه سرا داشته است.
در قرن يازدهم شاعري داريم كه " صاحب سبك ترين شاعر
تاريخ ادبيات ايران " است و
شايد هم " صاحب سبك ترين شاعر جهان" باشد.
كسي كه
سعدي و حافظ و خيام و فردوسي يك هزارم او داراي سبك خاص
نيستند و
آن شاعر
شخص شخيصي است به نام " طرزي ِ افشار" كه از بس صاحب سبك بوده است،
تخلص
خود را از همين جنبه ي "سبك مداري" خود انتخاب كرده است.
لابد مي
دانيد كه قدما "سبك " را گاهي "طرز" مي خوانده اند.
حالا مي
فرماييد سبك ايشان چيست؟
اين شاعر ِ بي همتاي ِ "صاحب سبك خاص"، تمام امتياز
سبكي خود را در اين قرار
داده است كه بسامد "مصادر جعلي" را در شعرش بالا برده
است:
پلاويدن ( پلو خوردن )
تعجبيدن ( تعجب كردن )
جماديدن
( ماه جمادي را
پشت سر گذاشتن)
رجبيدن ( ماه رجب را سپري كردن)
شعبان،
رمضان، گر بپلاوَم متعجُّب
بي آش جماديدم و بي نان رجبيدم
خواهيد گفت:
" اين كه شعر نيست ، نظم است
! "
عجله
نفرماييد آن ها كه در آينده خواهند آمد همين حرف را در مورد فرمايشات اغلب
معاصران
ما خواهند زد.
خواهند گفت:
اين كه شعر نيست ، نثر است ! " "
برگرديم به هنرنماييهاي شاعر صاحب سبك
حضرت طرزي ِ افشار كه با كاربرد مصادر جعلي
ملوليدن ( ملول شدن) و قبوليدن ( قبول كردن) و فروعيدن ( فقه يا فروع دين را آموختن) و
اصوليدن ( علم اصول يا اصول دين را فراگرفتن) مي فرمايد:
مبادا كه از ما ملوليده باشي
حديث حسودان قبوليده باشي
چو درس محبت نخواندي، چه سود، ار
فروعيده باشي، اصوليده باشي
حافظ و سعدي، يك هزارم سبك شخصي اين شاعر را ندارند؛
شعر سعدي با شعر همام تبريزي اشتباه مي شود و
شعر سلمان ساوجي و عماد فقيه كرماني وارد ديوان حافظ مي شود و
جز از راه نسخه قابل تشخيص نيست و
صائب تبريزي با شعر سليم تهراني و كليم كاشاني مرتباً اشتباه مي شود،
در صورتي كه يك مصراع ِ طرزي ِ افشار را اگر در ميان شعر هزار شاعر
قرار دهيد، از صدفرسنگي فرياد مي زند كه " من شعر طرزي ِ افشارم ! " .
سبك از اين بالاتر؟
آيا او شاعر هم بوده است؟
اين را ديگر جامعه تعيين مي كند.
همان هايي كه از ميان هزاران شاعر، سعدي و حافظ و فردوسي و خيام و نظامي و
مولوي و... را برمي گزينند و از ميان صدها شاعر عصر مشروطه ايرج و بهار و
پروين و... را برمي گزينند و از عصر ما هم چند تني را عملاً برگزيده اند كه شعرشان
در حافظه ي فرهيختگان راه يافته است.
من يك چيز را مي توانم تضمين بدهم و آن اين است كه اگر نظريه پردازي ها را رها كنيد
و مقداري " شعر" عرضه كنيد، شعري كه جامعه ي فرهيختگان، اجتماعاً، آن را به عنوان
شعر، بپذيرد و به حافظه ي جمعي خويش بسپارد، چون به " ذات زندگي" ( كه جوهر و
سرچشمه ي هنر است ) رسيده ايد، به " سايه " ي آن نيز ( كه همان سبك است ) رسيده ايد.
اشكال عمده ي شعر اين دهه و دهه ي
قبل، فقط در همين است كه بجاي " ذات زندگي"
( كه جان شعر است ) به سايه ي زندگي ( كه سبك است ) پرداخته و درست گرفتار
همان چيزي شده است كه شاعرترين شاعر جهان گفت:
مرغ، بر بالا پَران و سايه اش
مي رَوَد بر روي ِ صحرا، مرغ وَش
ابلهي صيّادِ آن سايه شود
مي دَوَد چندان كه بي مايه شود
تقريباً ، همه ي مطالب فوق كه درباره ي " شعر" بود و از پيش چشمانتان گذشت
درباب " ترانه " نيز صدق مي كند...
ادامه دارد...
هنارت نتیجه ی تحقیقات من است در سال های دور در مورد ترانه ،